بهار از نگاه حافظ
بهار از نگاه حافظ
کرشمه ساقی
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبیذ
صفیر مرغ بر آمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید
زروی ساقی مهوش گلی بچین امروز
که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید
چنان کرشمه ساقی دلم زدست ببرد
که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید
من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت
که پیر باده فروشش به جرعه ای نخرید
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که گم شد آن که در این ره به رهبری نرسید
مکن زغصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید
گلی نچید زبستان آرزو حافظ
مگر نسیم مروت درین چمن نوزید
نسیم نوروزی
ز کوی یار می اید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی
چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط ها داد سودای زر اندوزی
سخن در پرده می گویم زخود چون غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
میی دارم چو صافی و صوفی می کند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
ندانم نوحه قمری به طرف جویبار از چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبان روزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی اگر سوزی
به بستان شو که از بلبل رموز عشق گیری یاد
به مجلس آی کز حافظ غزل گفتن بیاموزی
خمخانه ما
خوش آمد گل وزان خوشتر نباشد
که در دستت به جز ساغر نباشد
زمان خوشدلی دریاب و در یاب
که دایم در صدف گوهر نباشد
غنیمت دان و می خور در گلستان
که گل تا هفته ای د یگر نباشد
ایا پر لعل کرده جام زرین
ببخشا بر کسی کش زر نباشد
بیا ای شیخ و در خمخانه ما
شرابی خور که در کوثر نباشد
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
زمن بنیوش و در دل شاهدی بند
که حسنش بسته زیور نباشد
شرابی بی خمارم بخش یارب
که با وی هیچ درد سر نباشد